اِنّي بُعثتُ مُعلِّماً(هفته معلم گرامی باد)
معمار دانایی ای معلم
الفبا به دستم دادي تا ديو ناداني را در جمرات سياهي و تباهي سنگ زنم وبراي عبور از گذر گاه پيچ در پيچ ترديد، تا رسيدن به سعادتگاه يقين، ريسماني از جنس كلام آويختي تا به اعتمادِ تمام، آن را چنگ زنم.
احرام انديشه بر تنم پوشاندي تا در تكرار صفا و مروه ي زندگي به روزمرگي نرسم و در حريم فكر و معنا، تاريكْ راه هاي مقصد ابديت را به پاكي هر چه تمام تر، در نوردم و از چشمه سار كلام و كلمه سيرابم كردي تا از مسيرآسمانيِ نور و روشني برنگردم.
چه آرام بر منبر سخن تكيه مي زني تا شهابِ ثاقبِ قلم را به سمت اهريمن سكون وپستي و رخوت نشانه كني. و جواهر كلامت را بر سطحي از تاريكي پاشاندي تا معرفت بگستراني رنگ، رنگ. و بهار هديه كني، بي درنگ.
صبح عافيت را به چشم نمي ديديم اگر دست گيري تو در شام سياه بي دانشي همراهي مان نمي كرد. تو بهار مكرري كه با حضور حيات بخش خويش زمستان ناداني را پايان مي دهي.
به سخن كه مي ايستي پنجره اي از اميد به رويم مي گشايي و آن دم كه در ميهماني آيينه ها شركتم دادي، مكارم اخلاق را تعارفم كردي.
تو در تكرار الفباي زندگي آنقدر اصرار ورزيدي كه قامت شب فرو شكست و آبِ حيات در كوير انديشه هاي مخاطبان به فوران ايستاد.
دستم را گرفتي، پرهيزم داشتي از مشق سياه ناتواني و ناكامي و مشقِ ادب آموختييم و چه با حوصله ومدارا و متانت، از كوچه هاي سرد جهالت عبورم دادي.
اي صبح روشن دانايي!
هر روز صبح در كنار تخته سياه كه مي ايستي و انگشت اشارتت به سمت خورشيد نشانه مي رود و مي گويي:
«فرزندم! دو راه در پيش داري راهي سپيد، راهي سياه، و من آمده ام تا ياريت كنم كه به سمت پرتگاه تاريكي نلغزي.»
از خود مي پرسم چه كسي جز تو كوله بار عمرم را اينگونه از نورهدايت لبريز مي كند؟
به اشاره هاي حكيمانه توست كه مرز بين «خلق الانسان من طين» كه سمبل نيمه شيطاني و سفلي صفتي و حضيض بودن انسان است را با «و نفخت فيه من روحي» كه گواه خدايي بودن و عزيز بودن انسان است را شناختم.
بين حضيضي و عزيزي، بين طين و روح خدا كه سرگردان بودم راه خدا را نشانم دادي.
نام تو همواره در كنار سختگي و سترگي جلوه مي كند و من در زلال طرواتْ افشان سخنت مي نشينم تا راهزنان راه حقيقت را در حريم «حيات فاضله » باز شناسم.
كلام مطهر را در كلاس تطهيرِ دل و جان تعليمم دادي و من تا روزهاي باقي حيات، چراغي در دست دارم كه روشني اش ريشه در همان تعليم مطهر دارد.
تعليم دادن و ادب آموختن و دانايي گستردن، به سادگي بر زبان مي آيد اما باور سترگي و ستواري و سختگي كار معلم بر عمق دل و جان متعلم، ريشه دوانده است.
نقاش نقشهاي نكو!
قلم دردست مي گيري وبر لوح دلم نقش ها مي زني از بهترين ياد ها و نام ها
نقشي از آب ، نقشي از گل محمدي، از پدر، از مادر، ازآبي آسمان و نقشي ماندگار از خدا
با قلمداني خالي از دانايي به مكتبت مي آيم و با توشه هاي فراواني از قلم و علم و ادب و سوال و جواب و دانستن، بدرقه ام مي كني
مهربان تر از تو دايه اي ديده اي اين گونه با سخاوت و سخن شناس و دل آگاه؟
اينجاست كه معني اين كلام مشهور را بهتر مي فهمم كه:
«اگر به جاي اسلحه، با معلم به جنگ دنيا مي رفتيم، همه دشمنان نابود مي شدند.»
رساترين فرياد، فرياد توست كه بر بام جان ها آواز مي دهي و كام پروانه ها سرشار مي شود از حقيقت و جام درختان سيراب از طراوت، و جان متعلمان، لبريز از تازگي بازي گوي و ميدان و عاطفه و كتاب.
زمزمه تو مقدس ترين ترانه است در گوش پيچك هاي عاشق تا گرم و سبز و سيراب، از منبر صنوبر هاي استوار بالا روند تا جايي كه با دستان خويش يك تكه آفتاب بردارند و براي هميشه نور در كوله بار نهند. و من تو را مي بينم كه با وسواس و دغدغه تمام اين عبورِ سرشار را مي پايي.
وقتي كشتي عمر انساني از مسير مدرسه عبور مي كند دستان تو لبريز از فانوس مي شوند و از امواج سهمگين ايام، عبورش مي دهي و چون نسيمي كه كشتي را به سمت ساحل سعادت و خجستگي هدايت مي كند بر بلنداي كلمه مي ايستي و «ديدارآشنا» را مژده اش مي دهي.
چه مي گويم؟
تكرار مكررات مي كنم،جسور شده ام، نكند معلمي از اين گونه بي محابا گفتنم برنجد!
در عظمت ياد تو چه يادكردي عزيزتر و آسماني تر از اين درّ گرانقدر كه از منبع فيض كلام، پيامبر مهر و رحمت و ارشاد، خلاصه دل و جان عالم، مقصد آفرينش و مقصود گيتي گردون، اول انبيا در رتبت و آخر ايشان در رسالت، محمد مصطفي(ص) فرو تراويده كه: «اِنّي بُعثتُ مُعلِّماً»
با خويش كلنجار مي روم روبروي معلمي اگر بايستم چه بگويم؟
در برابرم شمع روشني مي بينم كه آرام و بي ادعا ذوب مي شود و نور مي دهد
جان گرامي اش قطره قطره فرو مي چكد و در محراب پرتو افكني اش صدها پروانه عاشق به نياز و راز ايستاده اند و تو باز اشك مي ريزي و به پاي دانش اندوزان و معرفت جويان فرو مي چكي.
انگار سرِ باز ايستادن نداري تا همه را در آسمان دانش و معرفت پرواز دهي و خود به تماشا مي نشيني كه چگونه فرزندان معنوي ات بال به آسمان مي سايند، آنگاه لبريز مي شوي از حمد محمود بي همتا كه خدايا اين آرزوي من است.
آخر سخن اينكه مي دانم:
خدمت به تو خدمت به تمام فضائل است
خدمت به تو خدمت به حس پريدن است خدمت به خوب ديدن و خوب شنيدن است.
اما هزاران اميد و نويد خوبان، گرد ملال بر رخسار دانش افروزت نشانده اند.
چه نام ها كه از پرتو وجود تو نامي شده و چه نان ها كه از سفره بي بخل تو تناول شده است.
تو را چه باك. كه تو معلم اميد و بشارتي.
اي ابر پرسخاوت دانش! باز هم فرو ببار و دل به روزهايي ببند، كه نهال هايي را كه درزمين دانايي به دست تدبير و مراقبت وخون دل كاشتي ثمر دهند اين برترين پاداش معلمي اس
معلم مثل ادراک است لبریز از درد
مثل نماز، سر شار از حضور
مثل نیایش است ،لبریز از نیاز
مثل کتاب است،مالامال از اگاهی
مثل حس اولین نمره بیست،سر ریز از شعف
مثل خداست،اکنده از خوبی
ولای علی و ولای معلم
گدای درگه دولت شدن ندارد لطف
خوش ان دلی که شود دایما گدای معلم
به جاجیان جهان طعنه میزند کارش
طواف کعبه دل مشعر و منای معلم
نه فخر دارد ان کس که گشت صاحب جاه
خوش ان کسی که شود خادم سرای معلم
اگر به ملک جهانم هزاران جان بدهند
به یک اشاره کنم جان خود را فدای معلم
در این زمانه بدان(موسوی)دو راه گزید
یکی ولای علی دیگری ولای معلم!
چه صنفی هست همتای معلم؟

چه دنیایی است دنیای معلم
جهان گشته است شیدای معلم
جهان را روشنی بخشد شب و روز
فروزان قلب دانای معلم
به هر جا بذر دانایی فشاند
سبک دست توانای معلم
و گر خالی نماید جای خود را
که پر سازد توان جای معلم؟
بدین سوزو گداز و صدق و خدمت
چه صنفی هست همتای معلم؟
دم عیسی است در ارشاد و تعلیم
کلام معجزه اسای معلم
به گیتی سر ز پا نشناسد ان کس
که سر ننهاد بر پای معلم
در این سوداگری کس را ضررنیست
همه سود است سودای معلم
خوشا بر حال قومی کو شناسد
مقام و ارج و معنای معلم
سخنان بزرگان در مورد معلم
مرکب قلم عالم از خون شهید بر تر است
دانشمندی که مردم از علم اوسود برند از هزار عالم برتر است!
دو رکعت نماز دانشمند از هفتاد رکعت نماز غیر دانشمند بهتر است
فر هنگ بشریت یه باغبان دارد و او (معلم )است
در هر ملت چراغی است که به عموم افراد نور می دهد و ان (معلم) است!
کسی قدر تورا هرگز نمی داند
معلم
معلم ای سفیر عشق
ای قاموس علم و مظهر ایثار
چه گویم در رسایت من که خود
هر واژه ایثار و عشق و مجد را مانی
*********
چه نامم نام تو ای عشق ای گلواژه ایثار؟
اگر امروز هر علمی ،
به نوعی
جامه ای از فخر می پوشد
ولی تو اصل و نسل و ریشه و بنیاد هر علمی
مگر آن نازنین دکتر که شاید ساعتی
ناجی چندین جان می باشد
الفبا را به پیش تو فرا نگرفت؟
مگر آن افسران و قاضی و جمع وزیران و مهندسها
که اکنون هرکدام در علم خود
یک وزنه می باشند
به پیش تو زمانی جمله
شاگردی نمی کردند؟
مگر استادیت از یادشان رفته؟
**********
معلم ای سفیر عشق
ای گلواژه ایثار
دلاور پاسداری که درون صحنه پیکار
بانگ عشق را سر داد
و با قلبی معطر از شمیم عشق
چون مرغی به خون غلتید...
مگر درس الفبا را به پیش تو فرا نگرفت؟
تو درس عشق و آزادی بدو دادی
**************
معلم ای سفیر عشق
ای گلواژه ایثار
ویا آن داغدیده شیرزن که خود کفن پوشید
و در این ره نه تنها شوهرش
بل پنج فرزندش فدا گردید
مگر درس الفبا را به پیش تو فرا نگرفت؟
تو درس عشق و آزادی بدو دادی
************
معلم ای سفیر عشق
ای گلواژه ایثار
چه گویم نام تو اکنون
که خود ، هر واژه ایثار و عشق و مجد را مانی
اگر امروز ، مهندس ساختمان و جاده می سازد
و یا دکتر به زحمت جان انسان را
ز بیم درد و رنجی در امان دارد.......
تو والاتر ز آنهایی
چرا که تو خودت انسان می سازی
*************
معلم ای سفیر عشق
ای گلواژه ایثار
ولی افسوس
ولی با این همه پاکی و اخلاص و فداکاری
تو مظلومی
و من اکنون تورا مظلوم می نامم
چرا که مخلصانه خویش می سوزی برای ساختن اما
دو صد افسوس
کسی قدر تورا هرگز نمی داند
*********
معلم ای سفیر عشق
ای گلواژه ایثار
تورا اکنون من مظلوم می نامم
وزان ترسم که تو
مظلوم می مانی ...............
آري ، معلمي همه عشق است و ســوختن
در بــزم عشق شمــع فـروزان معلم است
مـــردم چو پيكرند اگر ، جان معلم است
آن بــاغبـــان گلشن انديشه هـــاي ژرف
پـــــروردگار روح حكيمــان معلم است
مــــردم معـــادن زر و سيمند در سرشت
جــويــاي ايـن خزائـن پنهـان معلم است
هرگز گزافه نيست كه گويم پس از خداي
آنكس كه خلـــق مي كند انسـان معلم است
ظلمات جهل را بشكافــد بـه نـــور علــم
خضــر طــريق چشمــه حيـوان معلم است
آري ، معلمي همه عشق است و ســوختن
آنــرا كه عشــق نيست مگو كــان معلم است
گوينــد بـــوده اند معلـــــم پيمبــــران
گويـــــد(( حنيف)) ايــزد رحمـن معلم است

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

بزرگداشت روز معلم و میلاد امام علی ع وامام جواد ع در اموزشگاه







مراسم بزرگداشت روز معلم

قیامِ تو،از جهتی شبیه قیامِ زهرا (س)ست
قیامِ تو،از جهتی شبیه قیامِ زهرا (س)ست
تو میآیی تا همهی دین را اقامه کنی؛ تمامیّتِ اسلام را
مادرت هم همهی دین را میخواست؛ اقامهی ولایتِ علی (علیه السلام) را.
وَمَا خَلَقْنَا

وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ
(سوره دخان /38)و ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است را به بازى (و بدون هدف) نیافریده ایم
به علم افزون و والائی معلم
به علم افزون و والائی معلم
اگر چه بی تمنایی معلم
فضیلت آنچنان اندر وجودت
که گویا چون معمایی معلم
به وقت ساعت تدریس قرآن
رها از قید دنیایی معلم
تو همچون چشمه امید مایی
امید نسل فردایی معلم
محصل چون گل و خود باغبانی
نسیم عطر گلهایی معلم
درون ظلمت و فقر و جهالت
تو شمع بزم شبهایی معلم
ز درد هر دل بیماری آگه
طبیب زخم دلهایی معلم
بگنجد گرچه نامت در الفبا
تو افزون از الفبائی معلم
به امر دانش و علم و فضیلت
محصل را چو بابائی معلم
به دشت خشک جمله بیسوادان
تو جاری مثل دریایی معلم
دل تاریک ما را نور امید
به دلها چشم بینائی معلم
ز قید فتنه ی کوته نظرها
سراسر خود مبرائی معلم
زبانم الکن است از گفتنیها
چو تاجی بر سر مائی معلم
چو انشاء بود درس من امروز
تو خود موضوع انشائی معلم
نوای دلکش صوت مناجات
نثارت باد هر جائی معلم
عجب نبود اگر اینک مرادی
بگوید گل سراپائی معلم
توئی خورشید نورانی معلم

کنون سرباز قرآنی معلم
محصل جسم و تو جانی معلم
محصل چون قمر محتاج نور است
توئی خورشید نورانی معلم
بود پروانه علمت محصل
که تو شمع فروزانی معلم
توئی آن باغبان با فضیلت
که گلها را نگهبانی معلم
تو سازی از محصل های دینی
وطن را چون گلستانی معلم
زدی پا در رکاب علم و تقوی
که اکنون همچو لقمانی معلم
تو با آن حربه ایمان و دانش
چو شمعی فروزانی معلم
ای معلم ای سراپا عشق و شور
ای معلم ای سراپا عشق و شور
نام تو گلواژه فرهنگ نور
تو عقیق سرخی و جام بلور
می برم نام تو را من با غرور
ای کلامت آیت سحر مبین
مهر جانت روشنی بخش زمین
خاتمت دارد جهان زیر نگین
با همای بخت باشی تو قرین
ای معلم ای گل یاس خدا
ای وجودت شمع بزم جمع ما
شغل تو شغل شریف انبیا
نام تو ورد زبانم هر کجا
ای معلم گل بود همتای تو
عرش اعلی مسکن و ماوای تو
کس نگیرد در دل من جای تو
برگ سبز شعر من در پای تو
معلم و کشف استعداد شاگرد
روزی ابوعلی سینا از جلوی آهنگری می گذشت. کودکی را دید که از آهنگر مقداری آتش می خواهد. آهنگر گفت: ظرفت را بگیر تا آتش در آن بریزم، ولی چون کودک ظرف نیاورده بود، بی درنگ خم شد و مقداری خاک از زمین برداشت و کف دست خود پهن کرد و گفت: بریز. ابن سینا از تیزهوشی او در شگفت ماند.
جلو رفت و نام کودک را پرسید. پسرک گفت: نامم بهمنیار است و از خانواده ای زرتشتی هستم.
ابن سینا او را به شاگردی خود پذیرفت و در تربیتش کوشید.
بهمنیار اسلام پذیرفت و یکی از حکیمان و دانشمندان روزگار خود شد.
مرا روشن ترین ستاره ی عالم کن ای معلم
تو ستاره پردازی ستاره هارا نقش میبندی جلا میدهی
و در آسمان زندگی رها میکنی
و من ستاره ی کم سوی دست نشانده ی تو ام ای معلم
مرا روشن ترین ستاره ی عالم کن
جیب معلمان

عنکبوتی جهاندیده فرزندان را نصیحت همی گفت :
که جانان من ، تار در جیب معلمان تنیدم ، چه هرگز دستی در آن مقام فروناید و آشیان سالها بپاید!
سلام اي معلم....
سلام اي معلم....
سلام اي معلم بزرگوار كه رهنماي زندگاني مني
رفيق دوره ي عزيز كودكي چراغ دوره ي جواني مني
******
تو با كلام گرم و مهربان خود به من شجاعت و اميد مي دهي
مرا هراس از غم سياه نيست تو مژده هاي شادي سپيد مي دهي
******
سلام اي كه در اتاق تنگ درس دل مرا چو آسمان گشوده اي
به پرتو سواد ديده ي مرا به راز هاي اين جهان گشوده اي
******
خدا و مادر و تو و پدر،همه چهار يار زندگاني منيد
به راستي كه هر چه دارم از شماست شما اميد جاوداني منيد
خودتان را درآورید
از معبری غریب به معبدی عجیب رسیدم ...
که بر سردرش نوشتـه بود .. .
اینجا بجای کفش لطفاً خودتان را درآورید

